![]() |
![]() |
|
| شعرهای من و ترجمه های من از اشعار شعرای فرانسوی. |
|
قطعاتی از شاعران فرانسوی ترجمۀ حمید محوی ترجمۀ دوم برای باربارا به توضیحات نخستین برداشت مراجعه کنید
ژک پرور Jacques Prévert
باربارا
به یاد آر باربارا آن روز بارانی را به یاد آر آن روزی که بی وقفه روی برست می بارید و تو شکوفان و با طراوت راه می رفتی و می خندیدی زیر باران به یاد آر باربارا آن روزی که بی وقفه روی برست می بارید و من تو را در خیابان سیام دیدم تو خندیدی و من نیز خندیدم به یاد آر باربارا روز نخستین دیدارمان را زیر باران بی انتهای برست به یاد آر باربارا به یاد آر و فراموش مکن آن روز، مردی زیر سقفی پناه گرفته بود و نام تو را فریاد کرد
باربارا
و تو به سوی او دویدی زیر باران و خودت را در آغوش او افکندی
به یاد آر باربارا آن بارانی را که حکمت خوشبختی بود و از گونه های تو قطره قطره شهر برست را سیراب می کرد
به یادآر باربارا باران را که می بارید روی دریا روی زرادخانۀ شهر روی کشتی «اوسه آن»
آه باربارا که جنگ چه حماقت بزرگی ست اکنون زیر باران آهن و فولاد و خون بر تو چه می گذرد آیا آن که تو را عاشقانه در آغوش می فشرد هنوز زنده است
آه باربارا باران هنوز بی وقفه روی برست می بارد ولی دیگر هیچ چیزی مثل گذشته نیست و سوگ عظیمی بر همه چیز می بارد باران دلتنگی بدون رعد و برق و حتی بدون آهن و پولاد و خون و دیگر هیچ صدایی به گوش نمی رسد تنها ابری ضخیم آسمان را پوشانده و مثل سگی از پا افتاده بی انقطاع می بارد سگ هایی که می میرند و در آب های برست در دور دست ها ناپدید می شوند بی هیچ نام نشانی
آه باربارا به یاد آر به یاد آر بارانی را که بی وقفه روی برست می بارید
|
|
+ نوشته شده در
2008/10/16ساعت 8:0 توسط حمید محوی |
|
|
قطعاتی از شاعران فرانسوی ترجمۀ حمید محوی
ژک پرور Jacques Prévert Barbara
باربارا
به یاد آر باربارا روزی که باران بی وقفه روی برست (1) می بارید و تو راه می رفتی و می خندیدی شکوفان و با طراوت زیر باران
به یاد آر باربارا روی برست بی وقفه می بارید و من ترا در خیابان سیام (2) دیدم تو خندیدی و من نیز خندیدم
به یاد آر باربارا تویی را که هنوز نمی شناختمت و تویی که مرا هنوز نمی شناختی به یاد آر با این همه آن روز را به یادآر فراموش نکن مردی زیر سقفی پناه گرفته بود و نام ترا فریاد کرد باربارا
و زیر باران تو به سوی او دویدی شاد و شکوفان و مرطوب
و خودت را در آغوش او پرتاب کردی این را به یادآر باربارا و دلگیر نشو اگر ترا تو خطاب می کنم من آنهایی را که دوست دارم تو خطالب می کنم حتی اگر آنها را تنها یک بار دیده باشم حتی اگر آنها را نشناسم
به یاد آر باربارا فراموش نکن این باران حکیمانه و خوشبخت را روی صورت خوشبخت تو روی شهر خوشبخت برست این بارانی را که روی دریا می بارد روی زرادخانه روی اوسه آن (3)
آه باربارا جنگ چه حماقت بزرگی ست حالا زیر این باران آهنی، بین این همه آهن و فولاد و خون چه بر تو گذشته و آن که تو را عاشقانه در آغوش می فشرد آیا مرده و یا که هنوز زنده است
آه باربارا بی وقفه روی برست می بارد همان طور که پیش از این ها می بارید ولی دیگرهیچ چیزی مثل گذشته نیست، همه چیز به هم ریخته است باران سوگی عظیم و افسرده می بارد بی آن که غرشی از آهن و پولاد و خون در آسمان شنیده شود تنها ابر که مثل سگ از پا می افتند سگ هایی که می میرند و در آب های برست در دور دست ها ناپدید می شوند بی آنکه هیچ اثری از آثارشان بر جای مانده باشد
پا نویس ها Brest1- برست نام بندری ست در استان بروتاین در شمال غربی فرانسه. به زبان محلی به معنی نوک مخروطی شکل کاخ است. این شهر در بخاطر خیلی مسائل معروف است و البته بخاطر زراد خانۀ نظامی اش. Siam2- نام خیابان اصلی برست است که گویا تمام ملوانانی که به این بندر راه پیدا کرده اند این خیابان را می شناسند. Ousseant3- احتمالا باید نام یک کشتی تفریحی باشد. باید توجه داشت که او سه آن به عنوان نام کشتی مثل او سه آن به معنی اقیانوس تلفظ می شود. ژک پرور خیلی از این امکانات زبانی استفاده می کند.
|
|
+ نوشته شده در
2008/10/15ساعت 20:1 توسط حمید محوی |
|
|
قطعاتی از شاعران فرانسوی ترجمۀ حمید محوی
Jacques Prévert ژک پرور
نوئل برف پارو کن ها وقتی نوئل می بارد
بخاری هایمان خاموشند جیب هایمان خالی اند
آهای آهای آهای
بخاری هایمان خالی اند کفش هایمان با سوراخ هایشان عالی اند
آهای آهای آهای
کودکان رنگ پریدۀ ما جلوی آشپزخانه هایمان پای کوبی می کنند
آهای آهای آهای نوئل فرا رسیده است نوئل را باید جشن گرفت پس جشن می گیریم مثل هر سال آهای زندگی زیباست آهای نوئل شما مبارک باد
برف می بارد از بالاها می افتد از ارتفاعی به این بلندی حتما خودش را زخمی خواهد کرد آهای آهای آهای برف تازۀ بیچاره به سویش بدویم با پاروهایمان و این حرفۀ ماست آهای آهای آهای برف زیبای تازه از راه رسیده برف زیبای تازه تو که از آسمان افتاده ای ای زیبا رو ی به ما بگو به ما بگو آهای آهای آهای کی از آن بالا بوقلمون های نوئل خواهند افتاد با جوجه بوقلمون های نوئل آها ی آها ی آها ی آها ی آها ی
|
|
+ نوشته شده در
2008/10/10ساعت 17:17 توسط حمید محوی |
|
Hamid MAHVI
Le chant du combat de vieux sage
Liberté… Liberté… Cria debout, les mains tendues vers le ciel sous la lueur bleue de la pleine lune Un vent fort souffla en haut de la colline sacrée emportant la voix du vieux sage au loin vers les combattants qui préparaient l’embuscade de demain contre les visages pâles. Les yeux d’« Arc-coléreux » brillèrent dans l’obscurité à l’entendre chanter l’hymne de combat dédié au Vakantanka. Dans la nuit, la nuit éclairée par la lumière lunaire et le champ du vieux sage, un silence félicité a été observé au milieu des rangs des combattants.
Ce soir, Nuage-Rouge, le vieux sage, parle, à vous tous, à la lune , au ciel, aux étoiles, aux montagnes, à la terre entière, à vous les combattants de la tribu des Arc-Coléreux, mais aussi au grand chef Ours-noir-sans peur, le peuple du maïs et des bisons. Il parle à tous, il est seul, il est loin, peut-être qu’il est en train de dire ses adieux au monde des vivants. Mais, ce soir c’est lui qui parle, il parle au vent, à la montagne, au ciel et interpelle les étoiles, il vous parle Il dit aussi : Ce soir, est embrasé mon cœur des souvenirs de nos ancêtres Heya heyé, heya heyé…
Si je chante ce soir à ta gloire, c’est pour éclairer les endroits qui restent encore obscurs dans mon esprit Héya héyé, héya héyé
* * *
Ô maître du monde Cette nuit je vais chanter Cette nuit je vais danser autour du feu Cette nuit je vais faire appel au peuple muet Nous chanterons ensemble avec la chorale du peuple de la tempête Ô maître du monde L‘esclave va rêver ce soir Demain Il t‘apportera la nouvelle Quel jour sera bon pour mourir Mourir Mourir sur terre Mourir Mourir sur mer Mourir Mourir en haut de la montagne Mourir Un jour Dans les yeux de libellule
Ô maître du monde, écoute Le chant de la veillée du combat Le chant de ceux qui ont marché de tous les temps sur ta couronne Tepong, ttt…ttt tepong, teponpong, teponpong Tambour, tepong Tambour, brong, brong, bong, tempong pong…Le murmure du peuple de la tempête vient de loin Les vastes steppes qui se souviennent encore du champ de la bataille où le sang de nos frères coule encore dans les artères de la terre Quatzal est réssuscité Quatzal-Ouman Tepong tepong Teponpong Tambour de la race des tempêtes Quazal Ouman guerrier aux vertes tours Tepong teponpong, tepong teponpong Ô maître du monde, regarde Le combat des humains ne vient que de commencer
Bonne nouvelle Bonne nouvelle Quazal Ouman guerrier aux vertes tours est de retour Bonne nouvelle Bonne nouvelle Teponpong teponpong teponpong teponpong teponpong Tepong tepong teponpong Ô maître du monde Écoute ce que nous chantons ce soir Asturias, Miguel Angel est ressuscité Le peuple de la tempête, et du tonnerre Teponpong teponpong
* * * Je crois en la liberté, Mère de l'Amérique créatrice de doux océan sur la terre en Bolivar, son fils, Notre Seigneur qui est né au Venezuela, qui a souffert sous le joug espagnol, a été combattu est mort sur le Chimborazo est ressuscité au cri de la Colombie a touché l‘Eternel avec ses mains et qui est immobile à la droite de Dieu Ne nous juge pas, Bolivar, avant le dernier jour Parce que nous croyons à la communion des hommes qui communient avec le peuple, et que le peuple seul peut rendre libre l‘homme, et que nous proclamons la guerre à la mort, sans pardon, aux tyrans et nous croyons à la résurrection des héros et à la vie éternelle de ceux qui comme toi
Teponpong, teponpong, teponpong, teponpong Pong pong brom Brom temponpong Tepong S...chellafs bong Kof bong drong Tikichiki bong
|
|
+ نوشته شده در
2008/10/8ساعت 23:44 توسط حمید محوی |
|
|
قطعاتی از شاعران فرانسوی ترجمۀ حمید محوی
Eugène Guillevic اوژن گی یوویک
بیرون، هوایی که بی حوصله است باد می شود ° آن که خود را مرکز جهان نمی داند محکوم است ° وقتی درخت با تو سخن می گوید تمام سیاره بگوش می نشیند ° صدای پاهایت از معبر دیگری بگوش تو خواهد رسید ° له کردن حلزون هیچ مشکلی را حل نمی کند
° منرا تا برکه ببر حرف خواهم زد ° کدام یک از ما شکار نمی کند؟ ° برکه منفجر نمی شود ° گاهی اوقات فکر می کنی که دریا را فراموش کرده ای امّا تا چشم کار می کند اقیانوس است ° کدام یک از ما باور نمی کند که از دور دستها آمده است ° که آفتاب نیز از این که آن جا بماند دلتنگ است ° سنجاقک از تو دلگیر نخواهد شد ° باید رفت روی سرزمین زمین ° که در کنار تو به ابرها نگاه کنم °
|
|
+ نوشته شده در
2008/10/8ساعت 23:15 توسط حمید محوی |
|
|
قطعاتی از شاعران فرانسوی ترجمۀ حمید محوی Jacques Prévert ژک پرور
از شب بلند تا صبح زود از هیچوقت طولانی تا همیشۀ زود دوستت دارم چنین بود ترانه ای که با او می خواند و او دل سنگش را تاب می داد می خواهم که تنها مرا دوست بداری
به او می گفت که دیوانۀ اوست
از شب بلند تا صبح زود از هیچوقت بلند تا همیشۀ زود
البته اگر به تو می گویم دوستت دارم تا پای مرگ دوستت دارم ولی کمی از آن هم برای زیستن است و نمی خواهم بگویم که تنها تو را دوست دارم که دوست ندارم بروم رفتن امّا برای باز گشتن است که دوست ندارم بخندم و که شکایت های لطیف ترا به لبخندهایت ترجیح نمی دهم
و او گفت بگو که تنها مرا دوست داری و گر نه باور نخواهم کرد سعی کن بفهمی فهمیدن برایم مهم نیست حق با توست فهمیدن مهم نیست پس حتما می خواهی بدانی هیچ نمی خواهم بدانم
حق با توست دانستن مهم نیست باید زندگی کرد بودن وجود داشتن هیچ کدام وجود ندارد می خواهم تنها مرا دوست داشته باشی تنها مرا دوست داشته باشی ولی می خواهم که دیگران هم تو را دوست داشته باشند و تو آنها را جواب کنی بخاطر من آیا تقصیر من است که این همه طماع هستم او گفت بسیار خوب و رفت
از شب بلند تا صبح زود از هیچوقت طولانی تا همیشۀ زود
لازم نیست برگردی چمدان ها را از پنجره پرتاب کرد و حالا او در خیابان است تنها با چمدان ها و حالا من مثل سگی زیر باران تنها هستم بعد می فهمد که باران نمی آید افسوس برف و باران و طوفان همیشه موفقیت آمیز نیست نمی توان تمام شب ها به امید طوفان و برف دل بست دکور همیشه به آن شکلی که آدم دلش می خواهم به اندازۀ کافی دراماتیک نیست مرد چمدان ها را رها کرد دست هایش را در جیبش فرو برد یقۀ اش را بالا زد و در مه فرو رفت مهی در کار نبود ولی او فکر کرد که هست چمدان ها را رها می کنم و در مه فرو می روم پس مه وجود دارد و مرد در مه فرو رفت به عشق بزرگش فکر می کند ویولن خاطراتش را به صدا در می آورد گام هایش را تند می کند، چه هوای سردی است. از روی پلی عبور می کند و بعد یک پل دیگر بی آن که بداند چرا مردها و زن ها با هم از سینما خارج می شوند پشت آفیش سینما کشیشی ایستاده است و جمعیت عبور می کنند چراغ ها خاموشی می شوند کشیش آنجا باقی می ماند پشت این آفیش چه می کند همانطور که مرد به کشیش نگاه می کرد، کشیش ناپدید می شود ولی هر از گاهی سرک می کشید، مثل کاپوسن ها (1) سری پهن و رنگ پریده مثل ماه بیمار مثل سفیدی تخم مرغ پیر روی بشقابی کثیف و با این همه چه ربطی به من دارد این سینما شاید کافۀ شبانۀ این کشیش باشد ولی کشیش فریاد کوتاهی می کشد که شبیه زنی ست که سرش را می برند مثل سگی که می میرد در مه لندن در قلب شب پاریس مرد می گریزد از هیچ وقت طولانی تا همیشۀ زود عشقی بزرگ در پی اوست.
پا نویس Capucin1- فرقۀ فرانسوای مقدس. از فرقه های مسیحی ست. کاپوسن هم نوعی کلاه مثلثی شکل است که به عبای آنها دوخته شده. در این جا ژک پرور از این کلمه به شکل کنایه آمیزی استفاده می کند زیرا نوعی میمون هست که Capucin moine نام دارد. و اگر بخواهیم نام این میمون را به شکل تحت الفظی ترجمه کنیم به عبارت زیر خواهد شد : کاپوسن کشیش.
توقف برای خوانش شعر : البته ترجمۀ چنین متنی واقعا ناممکن به نظر می رسد، دست کم فعلا برای من ناممکن است. شاید در آینده راه حل های دیگری برای ترجمۀ این قطعه پیدا کنم. نمی دانم. با این وجود آن چه در این قطعه مشاهده می شود وجه دراماتیک آن است، به طوری که، اساسا، تمام این قطعه می توانست به شکل نمایشنامه یا به طریق اولی سناریوی فیلم در نظر گرفته شود : با اسامی پرسوناژها و حرف هایشان و توضیحات صحنه ای. از عناصر شعری مثل ریتم و هماهنگی ابیات تکراری ست. به اعتقاد من عناصر شاعرانه در چنین شعری بیشتر به تصویر پردازی های آن مربوط می شود. در هر صورت در معرفی ژک پرور می بینیم که او سناریست نیز بوده است و به عنوان مثال سناریوی فیلم انیمیشن «پادشاه و پرنده» نیز یکی از کارهای اوست.
(این فیلم انیمیشن فرانسوی توسط پل گریمو ساخته شد و سناریوی ژک پرور نیز اقتباسی ست از داستان زن چوپان و دودکش پاک کن نوشتۀ هانس کریستین آندرسن نویسندۀ آلیس در سرزمین عجایب. این فیلم را در 19 مارس 1980 به روی اکران آوردند. این فیلم به عبارتی اعتراضی شاعرانه است به مطلق گرایی و اشاراتی به نازیسم و استالینیسم نیز در آن مشاهده می شود. و با موضوعاتی نظیر آزادی و عشق گره می خورد که از موضوعات دائمی نزد ژک پرور است).
بنابراین خصوصیت نمایشی چنین قطعه ای را نمی توانیم ندیده بگیریم. بنابراین اگر اوایل متن با ریتم و آهنگی شاعرانه سروکار داریم ولی این وجهه در طول داستان تغییر می کند و این طور به نظر می رسد که شاعر به تصاویر شاعرانه تکیه دارد تا به کلام شاعرانه. و البته در خوانش آثار ژک پرور باید به بازی کلمات توجه داشته باشیم. در این قطعه به عنوان مثال «کاپوسن کشیش» به مفهوم میمون و کشیش به عنوان پرسوناژ عجیب و غریبی که پشت آفیش سینما می بینیم ( به توضیح این کلمه در پا نویس توجه کنید). با این وجود باید بپرسیم که چرا اساسا موضوع سینما مطرح می شود، و مفهوم صحنۀ بیرون آمدن زنها و مردها از سینما چیست؟ کشیش – میمون اینجا چه کار می کند؟
گفت و گوی عاشقانۀ و سپس اختلاف نظر عاطفی و یا سوء تفاهم و یا هر موضوعی دیگری به این جا ختم می شود که ما مردی را در خیابان می بینیم که در اطرافش تعدادی چمدان و خرت و پرت ریخته...و بعد آنها را بر جا می گذارد و می رود. رابطۀ او و محبوبش مخدوش شده و از این پس، قهرمان داستان وارد جهان تخیلات می شود. و یا بهتر بگویم به تخیلاتش میدان آشکار تری می دهد. گویی که در حال بازی صحنه ای سینمایی ست، مثل قهرمان سینما دستش را در جیبش فرو می برد یقه اش را بالا می زند و در مه فرو می رود...خیلی سینمایی ست..از یکی دو تا پل عبور می کند...
بعد به سینما می رسد. سینما ولی محل عشاق است چون که اساسا تاریخ سینما تاریخ عشق یعنی یکی از جذاب ترین موضوعات در زندگی افراد بوده و بنابراین می توانیم بگوییم که سینما در این جا بار نمادینه پیدا می کند. ولی چراغ ها خاموش می شوند، ولی این جا کشیشی هست که مثل میمون (کاپوسن کشیش) سرک می کشد. تمام توضیحاتی که دربارۀ این کشیش می خوانیم، حاکی از تنفر شاعر به اوست. آیا این کشیش نیست که خطبۀ عقد را می خواند؟ سرایدار سینما، مثل سرایدار تاریخ عشاق، پیش نماز عشاق، یا عشق ربّانی. ولی ژک پرور فرد لائیکی ست، آن چه او از زندگی عاشقانه تجربه می کند در واقع درتقابل با ربانیت و اولوهیت قرار می گیرد، و نمی تواتند مداحه گوی کشیش باشد.
ولی از ترکیبات این قطعه نوع صدایی ست که از کشیش بر می خیزد، که مثل زنی ست که سرش را می برند و یا مثل سگی ست که می میرد...؟ کشیش مکان مرگ است، مرگ زن و مرگ سگ و حتی مرگ ماه و همۀ این ها در پایان آخرین سئانس سینما. چراغ های سینما خاموش می شوند، و این بدان معناست که نه تنها داستان عشقی به پایان رسیده است، و بازنمایی عشق متوقف شده است بلکه دیوار حائل دیگری نیز هست که قفل دوّمی بر آن می زند و این قفل دوّم چراغ های سینماست که خاموش می شود. با این وجود او ادامه می دهد، قهرمان داستان داستان دیگری را آغاز می کند. ولی در نوشته های ژک پرور این طور به نظر می رسد که به شکل دائمی رابطۀ بین عشاق با دوگانگی خاصی هم راه است که شاید بتوانیم با استفاده از اصطلاحات روانکاوی آن را مهرآکین نیز بنامیم. این فرضیه در «باربارا» نیز قابل مشاهده است . عشق و نفرت، ماندن و رفتن، عشق و پایان عشق حتی در وجوه نمادینۀ آن یعنی سینما. عشقی دراماتیک که حتما باید در انفجار اصابت چمدان بر سنگ فرش خیابان بیانجامد و سپس آغاز سفربه دور جهانی که رو به خاموشی می رود و قهرمانی که ...
در مورد تصویر کشیش و مطالبی که راوی دربارۀ او می گوید، به عبارتی می توانیم بگوییم که کشیش مکان فرافکنی های خشونت بار هستند، خشونت و نفرت علیه زن. یعنی نکته ای که کاملا متناقض به نظر می رسد. از نظر من، مرد داستانی ما دراین جا نشانه های نوروتیک برجسته ای از خود نشان می دهد، مرد داستانی (نویسنده...) نمی تواند با زن داستانیش به تفاهم برسد. او را دوست دارد، می گوید که دیوانۀ اوست، ولی تمام امکانات خود را به کار می بندد تا این که با چمدان هایش که در کف خیابان پخش و پلا شده اند تنها بماند و به داستان تخیلی خودش میدان دهد. |
|
+ نوشته شده در
2008/10/8ساعت 23:8 توسط حمید محوی |
|
|
حمید محوی
قطعه ای برای «خیال بالی» های بانویی که تنها می نوشت و همیشه دوست داشت شرابش را در جمجمۀ قربانیانش بنوشد
[«خیال بالی های»] بلاد تنهایی
بالش های انباشته از خواب های قو یا وزش خیال بر [گریز°- بال های] سنجاقک [ ... ] پا در [رکاب خیال] با کاروانی از [خیال-بالی های] قرن «فریب» سنگین از خواب سنگین از آرزوهای طلایی منجمد سنگین سنگین از گردنه های آخرین مرزهای آشنایی آسمان و ریسمان [ به هم تندیده می گذرد. و هنگامی که چشم گرد باد خواب ترا به تاراج می برد دریغا ! دریغا غیب گویان ! دریغا خواب گذاران ! دریغا بابل ! دریغا !
|
|
+ نوشته شده در
2008/10/7ساعت 23:7 توسط حمید محوی |
|
|
حمید محوی
ماه ماه می تابد ماه می آید ماه می باید ماه می پاید روی پنجره روی میز روی کتاب
ماه می آید روی کاغذ ماه می خندد
ماه بادبادک می شود ماه می گذرد ماه ماه ماه ماه که می شناسید ماه ماه که می بینید ماه ماه که می خوانید ماه ماه که می شنوید ماه که می نویسید و همیشه در سرودهایتان، و در حبابهای ذهن اقیانوسی تان متلای اش می کنید ماه ماه فرشتۀ نگهبان من امشب ماه است
|
|
+ نوشته شده در
2008/10/7ساعت 23:3 توسط حمید محوی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
این فضا به شعر اختصاص دارد. البته من شاعر نیستم و با شعر و شاعری هم چندان میانۀ خوبی ندارم، نثر را بیشتر ترجیح می دهم، با این وجود تنها بازی گوشی هایی دارم که بیش از پیش نایاب می شوند. شعرهای من را در این جا باز خواهید یافت و به همین گونه ترجمه هایم را از شعرهای شعرای فرانسوی. تمام قطعات در پی هم منتشر خواهند شد. بنابراین خالی از احتیاط نیست که به نام شاعر توجه نشان دهید.
|
| نوشته های پیشین |
|
9/22/2008 - 10/21/2008 |
| پیوندها |
|
1) هیروشیما بغداد 2) داستان های من و مابین فرهنگی ایران و فرانسه 3) نقد ادبیات روانکاوی 1 4) نقد ادبیات روانکاوی 2 5) مارکس و انگلس : استعمار در آسیا |
|
RSS
|